X
تبلیغات
رایتل

پنج‌شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1386
قصه ی بوسه

 

شب بودو آسمان گریه میکرد

سرش را بر سینه ام نهاده بود

می گفت:قشنگترین قصه را برایم بگو

نگاهم را بر چشمان زیبایش دوختم

گفتم: چشمانت را ببند

چشمانش را بست

ومن آهسته روی لبانش خم شدم وقصه ی بوسه را برایش گفتم آن گاه باران تمام شد وآسمان برسر من مروارید پاشید


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

X
تبلیغات
رایتل