X
تبلیغات
رایتل

جمعه 16 تیر‌ماه سال 1385
حرفهای عاشقانه
 

پسر از یه دختر خوشش میاد .... و عشق اول از طرف اون شروع میشه ..... تا جای که زندگیش رو پایه عشقش میزاره...... اما دختره حرفش رو باور نمیکنه..... چون یه چیزایی از قبل دیده و شنیده..... تا دختر میاد پسررو باور کنه پسره دلسرد و خسته میشه..... میره سراغ یکی دیگه...... بد که دختره تازه تونسته پسر رو باور کنه میره طرفش ..... اما پسر رو با یکی دیگه میبینه... اینجاست که میگه هدسم درست بود...


خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری، صبح بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه، هوساش وقتی تموم شد بگه پیشت نمی مونه

خیلی سخته بری یک شب واسه چیدن ستاره، ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شد دوباره

خیلی سخته که من و تو همیشه با هم بمونیم، انقدر عاشق که ندونن دیوونه کدوممونیم
...


چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز دوسش داری


لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم اما وقتی رسیدیم فهمیدیم خوشبختی همان لحظات بود...


خداوند آتش را آفرید تا ارزش آب را بدانیم وخلا زاییده شد تا ارزش هوا را بدانیم و بعد مرگ آمد تا ارزش زندگی را بشناسیم.


کهنه فروش داد میزنه : چراغ شکسته میخریم ..-*-.. کفشای پاره میخریم ..-*-.. اسباب کهنه میخریم ..-*-.. بی اختیار دادمیزنم : کهنه فروش قلب شکسته میخری ؟؟؟


عشق از دوستی پرسید فرق من و تو چیه؟ دوستی در جواب گفت: من دیگران رو با سلامی اشنا می کنم، تو با نگاهی، من با دروغ انها رو از هم جدا می کنم تو با مرگ


عشق نمی پرسد که تو کی هستی فقط می گه که تو مال منی , عشق نمی پرسد اهل کجایی فقط می گه که تو قلب من زندگی می کنی ,عشق نمی پرسد که چکار می کنی فقط میگه که باعث می شی قلب به من به ضربان بیافته, عشق نمی پرسد که چرا دور هستی فقط می گه که همیشه با منی , عشق نمی پرسد دوستم داری فقط می گه که دوستت دارم !!!


یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم: چون به دیاریارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش میمانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت: دوستش بدار ولی منتظرش نمان!؟


مرگ از زندگی پرسید: آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه دهم ؟ زندگی لبخدی زد و گفت: دروغ هایی که در من نهفته هست و حقایقی که تو در وجودت داری


قلک دلمو میشکونم با نصفش نازتو میخرم و با نصف دیگش یه جعبه مداد رنگی میخرم تا نازتو بکشم


به من نخند یه روز دلت دل به کسی میبنده اون روز میبینی عاشقی گریه داره نه خنده!!

منهم یه روز میخندیدم به اشک سرد عاشق باور نمیکرد دل من ناله و درد عاشق...!!!

 


عناوین آخرین یادداشت ها

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید

نام کاربری

X
تبلیغات
رایتل